من یک تهرانِ پنجاه و سه ساله میخواهمو صدای گرفتهِ فرهادکه از رادیوی کوچک بالای شومینه خاموشبپیچد و بپیچد در اتاقمن یک آه میخواهم که بعد از تمام شدن کتاب تازه ی آن فراری بی نشاندل ابرها را به درد آوردمیبینی؟هوای این شهر، زیاده خواهی می آورد...اما من فقط همه چیز را همانطور کهنه می خواهم!پر از لذت و بی دغدغه...من یک شهریار میخواهمکه روبرویم بنشیند و در وصف موهای سفید شده ام شعری بگوید...پ.ن: الان که دارم می نویسم صدای رعد و برق مثل یه موسیقی خش دار توی گوشم فریاد میزنه...حس خوبیه؛ یه چیزی مثل دلگرمی!
برچسب:
نویسنده: پارسا نصیری
تاريخ: دوشنبه
10 بهمن
1401 ساعت: 20:48